تبلیغات
عطر نرگس

کتاب خواندن خوب است . خیلی خوب است . همه می گویند خوب

است .

این جملات در مغزش پشت سر هم تکرار می شد

بلاخره پا به کتابخانه نهاد . تا دانا شود دانشمند شود و به همه ثابت کند

او هم به جرگه خوانندگان کتاب پیوسته است .

کتابی برداشت

آن را باز کرد

شگفت زده شد

زیرا برگ های کتاب سیاه بود

به کتاب گفت :

تو چرا سیاهی؟

کتاب گفت:

نویسنده من خیلی دانا بوده است .

اندیشه اش سرشار از واژه های زیبا...

نوشت و نوشت و نوشت

تا من به اینگونه ، سیاه سیاه شدم

اکنون تو باید حدس بزنی نویسنده من چه افکاری را نوشته است.

جوان هراسان شد

سرش گیج شد از آن همه سیاهی

و در حالی که کتاب را پرتاب می کرد گفت :

هرگز هرگز نمی خواهم نمی خواهم

و از کتابخانه گریخت ...




نوشته شده در تاریخ 1391/05/2 توسط atre narges


گل نرگس
آخرین مطالب
نویسندگان
پیوند ها
آرشیو مطالب
آمار سایت


دریافت کد جملات شریعتی