تبلیغات
عطر نرگس

او یک دختر ایرانی بود از شهر ... نه، اصلا مهم نیست که از کدام شهر و دیار بود؛ چون این مسائل دل غمگین او را شاد نمی کرد و عقده اش نمی گشود.


او همان دختر راه گم کرده ای بود که گاهی به تحصیلات خودش می بالید و گاهی به چهره و رویش و

ساعتی هم به رنگ و لباس و مویش؛ اما او هنوز گمشده ای داشت که در پی آن سرگردان بود و روی به

هر چه شده، آورده بود...
لطفا تا آخر مطلب را بخوانید حرفهای تازه ای ایست...

او اینچنین می گفت: به این جوان لبخند می زدم و برای آن یکی موی می افشاندم و با دیگری پیامک های محبت رد و بدل می کردم و گاهی از سر لجبازی با آنان که برایم خیرخواهی می کردند بر طبل بی خیالی و بی حیایی می کوبیدم.
 

اما همه اینها، غصه ای از دل پژمرده ام بر نداشت و سایه غم از سرم کنار نزد و همیشه صدای ضعیفی از ژرفای وجودم مرا می خواند که تو برای اینها نیستی و سزوار تو نیست؛ تو بالاتر از هوس‌بازی های بچه گانه دیگران هستی، تو عزیز تر از آنی که وسیله کامراوایی شیطان و شیطان صفتان باشی.
 

همیشه این کلمات در ذهنم خطور می کرد تا اینکه روزی از کنار حسینه بزرگ شهرمان می گذشتم؛ پرچم سیاهی مرا به خود جذب کرد.
 

جلو رفتم. پرچمی مخملی و بزرگی که در میان آن نوشته شده بود «فاطمه پاره تن من است» همین طور که غرق خواندن کلمات پرچم بودم، ناگهان صدایی از بلندگوی حسینه، گوشم را نوازش داد. آری، سخنران مجلس ایام فاطمیه بود و این گونه گفت كه «خواهران! الگوی شما در همه امورتان، مادر مظلومه و شهیده، صدیقه طاهره (س) باشد» مقداری درنگ کردم تا بقیه سخنان او را بشنوم.
 

سپس به سمت خانه آمدم و به اتاقم رفتم و درب را بستم و به فکر فرو رفتم. با خودم گفتم واقعاً درست است ما مادری به مهربانی تمام هستی داریم؟
 

باز هم به خودم گفتم: مادر تو آن بانوی فرخنده ای است که چون شاه مردان به خواستگارای اش آمد مهریه خود را شفاعت از گنهکاران شعیه قرار داد؛ هم او که آغوش پر مهر خویش را گشوده و انتظار فرزندان از راه مانده خود را می کشد.
 

تو فرزند آن شهیده ای هستی که افلاکیان، آرزوی خدمت‌گزاریش را داشتند و چشم خاکیان به آستان کرامتش دوخته شده است و به خود آمدم که چرا این گونه شده ام؟! اما ندایی مرا از درونم فرا می خواند: هنوز دیر نیست بیا که گمشده ات را پیدا کردی. گمشده تو آغوش مادرت فاطمه زهرا (س) است؛ به آغوش او بازگرد که چنان احساس آرامش و معنویتی بر جان و روانت بنشاند که هرگز گرد گناه نگردی و خدای مهربان را نافرمانی نکنی.
 

آری، مادر من آن بانوی بال و پر شکسته ای است که نزدیک سه ماه از غصه و رنج و درد، آب شد و جز شبحی از او به جای نماند و در طول این مدت، جز یک بار لبخند بر لب های او ننشست و روزی به خادمه اش فرمود: «دارم از دنیا می روم. این رسم عرب که نعش درگذشته را بر تخته ای می گذارند که حجم بدن او پیداست؛ مرا رنج می دهد و دوست ندارم حجم بدنم در کفن، حتی بعد از مردنم، نامحرمی ببیند
 

و چون خادمه اش طرحی از تابوت که رسم دیار خودشان بود برای او ترسیم کرد، آن قدر دل رنجیده اش شادمان گردید که غنچه تبسم بر لب های او شکفته شد و این تنها لبخند یادگار مادر، بعد از وفات پدر بزرگوارش بود و این برای من درس بزرگی دارد که نگذارم این تنها تبسم ابدی مادرم در صفحه روزگار خاموش گردد.
 

و اکنون پشیمانم از گذشته، گذشته ای که یادآوردنش مرا می آرزد و شرمنده ام می کند و امیدوارم به آینده. می خواهم این لبخند دوباره تکرار شود
 

می خواهم پاک باشم. من که روزگاری دل به دیگران بستم، می خواهم روزهایی با مادر شهیده ام باشم تا در رویاهای خویش مادر جوانم را ببینم که با نگاه به قامت پوشیده و در عفاف من، دوباره لبخند می زند و با این لبخند صدایم می کند که نه روزهایی بلکه برای همیشه در آغوشم بمان






نوشته شده در تاریخ 1391/04/13 توسط atre narges


گل نرگس
آخرین مطالب
نویسندگان
پیوند ها
آرشیو مطالب
آمار سایت


دریافت کد جملات شریعتی